جلال الدين الرومي
55
مثنوى معنوى ( فارسى )
نظر كردن شير در چاه و ديدن عكس خود را و آن خرگوش را چون كه شير اندر بر خويشش كشيد * در پناه شير تا چه مىدويد چون كه در چه بنگريدند اندر آب * اندر آب از شير و او در تافت تاب شير عكس خويش ديد از آب تفت * شكل شيرى در برش خرگوش زفت چون كه خصم خويش را در آب ديد * مر و را بگذاشت و اندر چه جهيد در فتاد اندر چهى كاو كنده بود * ز آن كه ظلمش در سرش آينده بود [ فرجام ناگوار ستمگران ] چاه مظلم گشت ظلم ظالمان * اين چنين گفتند جمله عالمان هر كه ظالمتر چهش با هولتر * عدل فرموده ست بدتر را بتر اى كه تو از ظلم چاهى مىكنى * دان كه بهر خويش دامى مىكنى گرد خود چون كرم پيله بر متن * بهر خود چه مىكنى اندازه كن مر ضعيفان را تو بىخصمى مدان * از نبى ذا جاء نصر اللَّه خوان گر تو پيلى خصم تو از تو رميد * نك جزا طيرا ابابيلت رسيد گر ضعيفى در زمين خواهد امان * غلغل افتد در سپاه آسمان گر بدندانش گزى پر خون كنى * درد دندانت بگيرد چون كنى شير خود را ديد در چه وز غلو * خويش را نشناخت آن دم از عدو عكس خود را او عدوى خويش ديد * لا جرم بر خويش شمشيرى كشيد [ عيبجويان ، معايب را در ديگران مىبينند و خود را مبرّا مىشمرند حال آنكه ستيز آنان با ديگران ستيز با خود است ] اى بسا ظلمى كه بينى از كسان * خوى تو باشد در ايشان اى فلان اندر ايشان تافته هستى تو * از نفاق و ظلم و بد مستى تو آن تويى و آن زخم بر خود مىزنى * بر خود آن دم تار لعنت مىتنى در خود آن بد را نمىبينى عيان * ور نه دشمن بوديى خود را به جان حمله بر خود مىكنى اى ساده مرد * همچو آن شيرى كه بر خود حمله كرد چون به قعر خوى خود اندر رسى * پس بدانى كز تو بود آن ناكسى شير را در قعر پيدا شد كه بود * نقش او آن كش دگر كس مىنمود [ كيفر تجاوزگران ] هر كه دندان ضعيفى مىكند * كار آن شير غلط بين مىكند [ عيبجويى مكن كه خود نيز همان عيب را دارى ] اى بديده عكس بد بر روى عم * بد نه عم است آن تويى از خود مرم [ مؤمنان آينهء يكديگرند ] مومنان آيينهى همديگرند * اين خبر مىاز پيمبر آورند [ ديدن جهان از منظر اغراض و اميال ، آدمى را از حقيقت دور مىدارد ] پيش چشمت داشتى شيشهى كبود * ز آن سبب عالم كبودت مىنمود گر نه كورى اين كبودى دان ز خويش * خويش را بد گو ، مگو كس را تو بيش [ مؤمن ، با نور خدا مىبيند ]